♥طعم شیرین حجاب♥
هرگونه کپی برداری از این وبلاگ از نظر قانونی هیچ منعی ندارد!!
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


زیباترین عکس ها در اتاقهای تاریک ظاهر می شوند. پس هر وقـت در قسمت تاریک زندگی ات قرار گرفتی، بدان خداوند می خـواهد از تو تصویری زیبا بسازد.


مدیر وبلاگ : مسافر خورشید
دنبال کنید
لوگو حمایتی ما

    کد لوگوی حمایتی حجاب
نویسندگان
نظرسنجی
نظر شما در مورد مطالب این وبلاگ چیه؟





یکی بود...یکی نبود......
یه روز یه خانم مثل هر روز بعد از کلی آرایش کنار آینه , مانتو تنگه و کفش پاشنه بلنده شو پا کرد و راهی خیابونای شهر شد..





همینطوری که داشت راه میرفت ,وسط متلک های جوونا یه صدایی توجهش رو جلب کرد:خواهرم حجابت.. خواهرم بخاطر خدا حجابت رو رعایت کن..

ادامه مطلب


نوع مطلب : ♥♥♥ حجــاب ♥♥♥، داستانهای کوتاه و جالب، 
برچسب ها : حجاب، امر به معروف، ریشو های افراطی،
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 4 دی 1393


دختره یکهو  وسط صحبتهاش با یکی جوش آورد و دم پله های سِلف دانشگاه میخواست مقنعه ش رو دربیاره! هی داد میزد و حرف میزد!!! داد میزدا ؟! داد هم نه!
دااااااااااااااااااااد!!
 گوش کردم بین حرفاش اینا رو فهمیدم: من آزادی مطلق میخوام!
دوست دارم هر کاری که دلم خواست بکنم! هر جور دلم خواست زندگی کنم!
هر رنگی دلم خواست! هر مدل لباسی دلم خواست!
اصلا دلم میخواد همینجا مقنعه م رو در بیارم! (یهویی درآورد!)
دوست دارم همینجا هرکاری دلم خواست بکنم! بسه دیگه! چرا نمیذارین آزاد باشم؟؟
بعد زد زیر گریه! البته خیلی کم! هیشکی جرات نمیکرد نزدیکش بشه! حتی دخترا !
رفتم جلو! سلام کردم! جوابم رو نداد!
مقنعه ش رو از روی زمین برداشتم و دادم بهش و گفتم: میدونم خیلی زمان خوبی واسه حرف زدن نیست! ولی چند تا سوال میپرسم، اگه منطقی نبود، من خودم همینجا همه لباسهام رو در میارم!
چشاش گرد شد! سرش رو آورد بالا و من رو نگاه کرد !



ادامه . . .


نوع مطلب : ♥♥♥ حجــاب ♥♥♥، داستانهای کوتاه و جالب، 
برچسب ها : آزادی، حجاب، قانون، خدا،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 3 دی 1393



تکرار چندین باره ی یک کابوس:

‌شتک خــون روی زمین.

ردهای به جای مانده از خــون جاری روی صورت.

صدای همهمه..صدای هیجده ضربه. و صدای هیجده فریاد دلخراش . . .

رویایی وحشتناک و بی انتها

همه چیز انابی می شود درست رنگ روسری مادرش. . .

نقش ها همه می شود نقش گل گلی روسری مروه. . .

صدای مادر توی گوشش می رود. سرش درد می گیرد. خودش هم انگار دارد با مادر همصدا می شود. انگار با او می خواهد به جای هرضربه یک جیغ بکشد. ‌

طارق می دود توی اتاق:

- مصطفی بیدار شو، چه ات شده. . .

مصطفی ملحفه را می پیچد دور خودش. طارق هرچه تکان می دهد نمی تواند.

بعد همه چیز آبی می شود. بعد خاکستری بعد تیره. .



‌مامان جان یک خانمی آمده پیش من. من بهش می خواستم بگویم مامان مروه ی خودم دکتر است.‌ خودش می آید من را خوب می کند. من به شما هیچ نیازی ندارم. نمی آیی مامان جان؟ به سرم پارچه ی سفید بسته اند. بیا و من را خوب کن. آن خانمه بهم گفت همه چیز را از یادم ببرم. اما مگر دست خودم است. من به همه می گویم.‌ من تو را می خواهم. من دلم برایت تنگ شده. مگر می توانم. خانم دکتر بهم گفته که اصلا فکر آن روز عصر و فکر توی دادگاه را نکنم. اما من برای اینکه دست از سرم بردارد بهش گفتم باشد. اما همیشه فکرت هستم. داداش طارق بهم گفته رفتی پیش خدا، رفتی آن دنیا. . اما من به خدا می گویم خدا مامانم را پس بدهد. . خدا خیلی مهربان است. حتما می داند که من دارم از دوری تو دق می کنم. مامان من دلم برات تنگ شده. . برگرد مامانی. . برگرد مامان. . .



این داستان واقعی بود و جریان قتل مروه رو در شرح میداد
مروه در جلسه ی دادگاه در مقابل دیدگان قاضی و نیروهای امنیتی و همه ی مردم توسط قاتل 18 ضربه ی چاقو خورد و هیچ کس برای نجات او تلاش نکرد تا اینکه مروه با مظلومیت و در مقابل دیدگاه فرزندش به شهادت رسید




نوع مطلب : ♥♥♥ حجــاب ♥♥♥، داستانهای کوتاه و جالب، 
برچسب ها : شهید حجاب، مروه، 18 ضربه چاقو، قتل در دادگاه،
لینک های مرتبط :
          
شنبه 12 مهر 1393


دانشجویی میگفت :
یک روز استاد دانشگاه به هر کدام از دانشجویان کلاس یک بادکنک باد شده و یک سوزن داد و گفت یک دقیقه فرصت دارید بادکنک های یکدیگر را بترکانید هرکس بعد از یک دقیقه بادکنکش را سالم تحویل داد برنده است.
مسابقه شروع و بعد از یک دقیقه من و چهار نفر دیگه با بادکنک سالم برنده شدیم.
سپس استاد رو به دانشجویان کرد و گفت :من همین مسابقه را در کلاس دیگری برپا کردم و همه کلاس برنده شدند زیرا هیچکس بادکنک دیگری را نترکاند چراکه قرار بود بعداز یک دقیقه هرکس بادکنکش سالم ماند برنده باشد که اینچنین هم شد.!
ما انسانها دراین جامعه رقیب یکدیگر نیستیم و قرار نیست ما برنده باشیم و دیگران بازنده.
قرار نیست خوشبختی خود را با تخریب دیگران تضمین کنیم.
میتوانیم باهم بخوریم.باهم رانندگی کنیم. باهم شاد باشیم. باهم…باهم…
پس چرا بادکنک دیگری را بترکانیم؟
با هم شاد باشیم




نوع مطلب : داستانهای کوتاه و جالب، 
برچسب ها : استاد، دانشجو، زندگی، بادکنک، سوزن،
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 9 مهر 1393

روزی مجنون از سجاده شخصی عبور کرد، مرد نماز را شکست و گفت:مردک!! در حال راز و نیاز با خدا بودم تو چگونه این رشته را بریدی؟
مجنون لبخندی زد و گفت:من عاشق لیلی یکی از بندگان خدا هستم و تو را ندیدم و تو که عاشق خدایی چگونه مرا دیدی؟





نوع مطلب : داستانهای کوتاه و جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 12 مرداد 1392

مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.
بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند.اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند.
بادیه نشین با خود فکر کرد:حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی های من معاوضه کند.باید به فکر حیله ای باشم. روزی خود را به شکل یک گدا در آورد و در حالی که تظاهر به بیماری می کرد، در حاشیه ی جاده ای دراز کشید. او می دانست که مرد با اسب خود ازآنجا عبور می کند.همین اتفاق هم افتاد. مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از هم دردی،از اسب خود پیاده شد. به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزدیک پزشک ببرد.
مرد گدا ناله کنان جواب داد: من فقیر تر از آن هستم که بتوانم راه بروم، روزهاست که چیزی نخورده ام. نمی توانم از آنجا بلند شوم. دیگر قدرت ندارم.
مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود. به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب  زد و به سرعت دور شد. مرد متوجه شد که گول بادیه نشین را خورده است. فریاد زد:
صبر کن! می خواهم چیزی به تو بگویم. بادیه نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد.
مرد گفت: تو اسب مرا دزدیدی. دیگر کاری از دست مکن بر نمی آید. اما کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن. برای هیچ کس تعریف نکن که چگونه مرا گول زدی.
بادیه نشین تمسخر کنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟
مرد گفت: چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده ای در کنار جاده ای افتاده باشد و اگر همه این جریان را شنیده باشند، دیگر کسی به او کمک نخواهد کرد.




نوع مطلب : داستانهای کوتاه و جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 12 مرداد 1392
بهلول در نزد خلیفه

روزی بهلول، پیش خلیفه " هارون الرشید "
نشسته بود . جمع زیادی از بزرگان خدمت
خلیفه بودند . طبق معمول ، خلیفه هوس كرد
سر به سر بهلول بگذارد. در این هنگام صدای
شیعه اسبی از اصطبل خلیفه بلند شد.
خلیفه به مسخره به بهلول گفت:

برو ببین این حیوان چه می گوید ، گویا با تو كار
دارد.
بهلول رفت و بر گشت و گفت:
این حیوان می گوید:
مرد حسابی حیف از تو نیست با این" خر ها "
نشسته ای. زودتر از این مجلس بیرون برو.
ممكن است كه :
"
خریت " آنها در تو اثر كند
.

الاغ عمرش را به خلیفه داد

بهلول روزی پای بر جاده ای می گذاشت.
كاروان خلیفه ( هارون الرشید ) با جلال و
شكوه و آشكار شد.
خلیفه خواست ، با او شوخی كند.
گفت : موجب حیرت است كه تو را پیاده
می بینیم ! پس" الاغت " كو ؟
بهلول گفت: همین امروز عمرش را داد به
"
شما."



ادامه مطلب را در اینجا مشاهده کنید


نوع مطلب : داستانهای کوتاه و جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 26 مرداد 1391


زن و شوهری بیش از 60 سال با یکدیگر زندگی مشترک داشتند. آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند. در مورد همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند، مگر یک مورد: یک جعبه کفش در بالای کمد پیر زن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند و درباره آن چیزی هم نپرسد. در همه این سال ها پیر مرد آن را نادیده گرفته بود، اما سرانجام روزی پیر زن به بستر بیماری افتاد و پزشکان از بهبود او ناامید شدند. در حالی که هر دو امور باقی را رفع و رجوع می کردند. پیر مرد جعبه کفش را نزد همسرش برد. پیر زن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که در مورد جعبه به شوهرش رازی را آشکار کند. پس از او خواست تا در جعبه را باز کند، وقتی پیر مرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی و مقداری پول به مبلغ نود هزار دلار پیدا کرد، پیر مرد در این باره از همسرش پرسید. پیر زن گفت: هنگام ازدواجمان مادر بزرگم به من گفت راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید، او به من گفت که هر وقت از دست تو عصبانی شدم، ساکت بمانم و یک عروسک ببافم. پیر مرد به شدت متاثر شد و سعی کرد، اشک هایش سرازیر نشود، فقط دو عروسک در جعبه بود، پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترک شان از دست او رنجیده بود. از این بابت در دلش شادمان شد، سپس رو به همسرش کرد و گفت: این همه پول چطور؟ پیرزن در پاسخ گفت: آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست آورده ام.






نوع مطلب : داستانهای کوتاه و جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 25 تیر 1390


نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده می کرد. یک روز او با صاحب کار خود موضوع را در میان گذاشت. پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت. صاحب کار، بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود، اصرار داشت. سرانجام صاحب کار در حالی که با تأسف با این در خواست موافقت می کرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.


ادامه مطلب


نوع مطلب : داستانهای کوتاه و جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 22 خرداد 1390

سه دوست در خودرویی به مسافرت رفته بودند. متاسفانه تصادف مرگ باری سبب شد که هر سه نفر کشته شوند. بعد از لحظه ای روح هر سه در دروازه بهشت بود. فرشته نگهبان یک سوال از آنها پرسید: اکنون که هر سه نفر در حال ورود به بهشت هستید، آنجا روی زمین بدن هایتان روی برانکارد در حال تشییع به قبرستان است و خانواده ها و دوستان در حال عزاداری در غم از دست دادن شما هستند. حال دوست دارید، وقتی آدم ها از کنار جنازه شما راه می روند، درباره شما چه بگویند؟
اولی گفت:دوست دارم، بگویند که من جزو بهترین پزشکان زمان بودم.
دومی گفت:دوست دارم، بگویند که من جزو بهترین معلمان زمان خود بودم.
سومی گفت: دوست دارم،بگویند که نگاه کن، جنازه دارد تکان می خورد، مثل اینکه زنده است.




نوع مطلب : داستانهای کوتاه و جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 17 خرداد 1390


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
بچه شیعه باس
امکانات جانبی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic